
ای دل ! چرا بهاری و گلبو نمی شوی ؟ آبی است آسمان، تو پرستو نمی شوی ؟ در می زند بهار و تو در وا نمی کنی گل می چکد ز باغ و تو گلبو نمی شوی در آرزوی گل شدن و دیدن ِ بهار مانند غنچه گرم تکاپو نمی شوی چشم از جمال شرقی گل بسته ای، دریغ خواهان وصل خال لب او نمی شوی مثل جوانه، دل به شکفتن نمی دهی مثل درخت، سلسله گیسو نمی شوی یک جرعه از طراوت شبنم نمی خوری همسفره تبسم شب بو نمی شوی یادی تو از شقایق عاشق نمی کنی سنگ...
ادامه مطلب
به یک پلک تو میبخشم تمام روز و شبها را که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم فضا را یکنفس پُر کن به هم نگذار لبها را به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم! تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را دلیلِ دلخوشیهایم! چه بُغرنج است دنیایم! چرا باید چنین باشد؟ نمیفهمم سببها را بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم که دارم یاد ...
ادامه مطلب